تبليغاتX
خط خطی های ذهن
سه شنبه 28 آبان1387ساعت17:33

امروز و دیروز وقت زیادی را در نمایشگاه مطبوعات امسال صرف کرده ام. از لحاط متراژ غرفه ها رشد زیادی کرده اند، روزنامه های و خبرگزاریهای اصولگرا در راهروهای اصلی و با غرفه آرایی های آنچنانی که شک نکنید اگر از سوی روزنامه های مستقل در دوران ریاست جمهوری قبلی اتفاق می افتاد با ترکه های قلمی و زبانی کیهانیسمی ها نواخته می شدند.
امسال هم به روال ۴ساله گذشته از هر استان، اداره ارشادش حضور یافته و نشریات و به اذعان خودشان به معرفی فرهنگ و رسومشان می پردزاند. فارس هم شرکت کرده است.
خبرجنوب، نیم نگاه، افسانه و عصر که جای خود، نشریاتی از تمام استان هم روی میز غرفه فارس گذاشته، کمی که دقت می کنم، عصر اوز را آشنا می یابی و بار دیگر حسرت می خوری که چرا نشریه ای از شهرت نیست و چرا "روزی نامه" میلاد لارستان و مطبوع جدیدش صحبت نو آنجا نیستند. مسئول غرفه فارس جوابی برایم ندارد، به یاد گزارشم می افتم  و سوال دوم را با معرفی خودم به عنوان خبرنگار مهر ادامه می دهم و نوستالژی روزهای روزنامه نگاری در شهر کهن را برای لحظاتی کنار می گزارم. 
در راه برگشت پشت تمام چراغ قرمزهای ولیعصر و کریم خان یاد خاطرات کاظم از حضورش به عنوان نماینده میلاد لارستان در نمایشگاه می افتادم و بچه های لاری روزنامه نگار و خبرنگار در تهران! صدای زنگ موبایل، خبر... و عجله برای سفر نوستالژیم را بار دیگر پاره می کند، ساعتی دیگر عازم لار هستم.  

جمعه 10 آبان1387ساعت19:17

امروز قصد داشتم ستون کافه رسانه‌ام را در روزنامه اعتماد معرفی کنم که مهسا حکمت زنگ زد و گفت: مبارکت باشد! توهم زندانی سیاسی شدی!
توضیح:آقای مدیر مسئول راسا قلم قرمزش ستون من را در صفحه آخر رویداد نشانه رفته است. اما بی خیال مهدی شریعتی راد هم‌بازی ما شده‌است. من و حامد به استقبالش رفته‌ایم. عارف هم که آن گوشه نشسته وبلاگی ندارد اما توی انجمن اسلامی دانشگاه حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران کسی شده است. رو به رویم هم حامد و مهدی مشغول خوردن املتشان هستند؛ اوف یاد املت بزرگمهر و خبرگزاری ایکنا هم به خیر!
ستون کافه رسانه‌ام را اگر اعتماد ۵۰۰تومانی نمی‌خرید همین بغل بخوانید، خیلی دور و خیلی نزدیک مهدی شریعتی‌راد را هم حتما بخوانید! 


چهارشنبه 8 آبان1387ساعت20:57
چه قدر زود بعضي زنده ياد مي‌شوند!*

اين زنده ياد شدن هم بغض ها دارد... قيصر گفته بود خسته ام! خسته از آرزوها، گفته بود شوق  پرواز مجازي دارم اما نگفته بود اين قدر زود...!

"خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري"

قيصر خود گفته بودي كه صبح بى تو دل گرفته، خود گفته بودي بي تو عشقبازي تعطيل است! اما نگفته بودي اين قدر زود...!

"صبح بى تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد
بى تو حتى مهربانى حالتى از كينه دارد
بى‌تو مى‌گويند تعطيل است كار عشقبازى
عشق اما كى خبر از شنبه و آدينه دارد!؟ "

گفته بودي باران را جدي نمي‌گيرند، گفته بودي غباري برنخواهد خواست... اين بار را اشتباه كردي! باران نيامد سيل جاري شد! غبار برنخواست؛ طوفان شد اي زنده ياد...!

"باران
    بهاران را
        جدّي نمي‌گيرد.
چشمان من
    خيل غباران را."

 

                                         

*این متن در روز مرگ قبصر امین پور در وبلاگ گروهی رستاک به قلم بنده منتشر شد که در سالمرگش اینجا قرار دادم. این را هم بخوانید و این را هم.