تبليغاتX
خط خطی های ذهن - ساعت 00:00 بامداد
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت0:0

امروزچهارشنبه بود، یک روز بعد از آن سه شنبه خوب ها. ۷:۴۵ اش هم البته هنوز خبری نبود. صبح و ظهر و شب و باز هم تاصبح خبری از باران نیست. اما چهارراه ها همچنان پر از صدای بوق، بوووق...
کلاغ ها به تهران بازگشته اند، هوا دیگر آلوده نیست، خودشان شده اند جزوی از آلودگی صوتی، تابلوی سه راه طالقانی روی آلودگی غیر مجاز است، به رنگ قرمز.
پیامک می آید و با کلی تعارف و متن های قشنگ، قشنگ می خواهد که سبزپوش باشی. امروز بازهم تی شرت قرمزم تن داشتم. سبز راهم البته دوست دارم.
بوق، بوق، این بار آلارم های گوشیم است. صداهای مبهم و ساده و قشنگ وزیباو ناز و زمخت و...آقا ببخشید دوباره ضبط می کنیم. خانم شما هم ببخشید. 
 بازهم کلید نساختم، آقا الافیم دو تا چای لیوانی بیار! جان مادرت، تعارف نکن نمی کشم! هی؛ املت هم داری؟!
هنوز هم زنگ بیدار باش موبایلم روی ۶:۴۵ است، این جوراب هایم کجا است؟! اَه،پس کی سیفون این فرنگی رو درست می کنی؟!